گفتگو با منصور نصیری؛ آیا علم و دین به معنی واقعی با هم در تعارض هستند؟
به گزارش خبرنگار پژوهشکده تحول و ارتقاء علوم انسانی و اجتماعی به نقل از سایت فکرت، معتقدان به ماتریالیسم علمی بر دو چیز تأکید میکنند. یکی اینکه روش علمی تنها روش قابل اعتماد برای کسب معرفت است و دوم اینکه ماده و انرژی واقعیت بنیادین و اصلی در جهان هستند. ادعای اول معرفت شناختی است و ادعای دوم بحث وجودشناختی است از اینکه چه چیزهایی در جهان وجود دارد. این عقیده کسانی است که بر تعارض علم و دین تأکید میکنند.
آیا علم و دین به معنای واقعی در تعارض با هم هستند و گزارههای یکدیگر را نفی میکنند؟
در واقع باید از چند بُعد به این بحث نگاه کرد. اولین نکته مقدماتی توجه به دیدگاههایی است که درباره ارتباط با علم و دین وجود دارد. زمانی که به ارتباطات تاریخی علم و دین به خصوص در جهان غرب نگاه میکنیم- از قرون وسطی تا عصر حاضر- سه دیدگاه اصلی را درباره چگونگی ارتباط علم و دین را مشاهده میکنیم.
۱) دو جهان بودن علم و دین:
دیدگاه مشهوری که از گالیله به صورت رسمی در جهان پدید آمد بر این مبنا است که علم و دین دو جهان هستند. به عبارت دیگر دیدگاه دو جهان بودن علم و دین؛ یعنی معتقد است علم و دین هیچ ارتباطی با هم ندارند و دو جهان جدا از هم هستند. تأکید طرفداران این دیدگاه این است که علم و دین هر کدام دارای قلمرو، روش و هدف و حتی زبان خاص هستند، بنابراین به هیچ عنوان نمیتوان این دو را با هم مرتبط دید. به طور مثال موضوع دین یا قلمروی آن «خدا» است و موضوع علم «طبیعت» و هیچ ارتباطی بین این دو نیست. روشی که علم دارد با روشی که دین دارد متفاوت است. در حقیقت روشی که دین در شناخت موضوعات خود دارد با تکیه بر وحی است و روشی که علم برای شناخت موضوع خود دارد استفاده از حواس و عقل میباشد. به همین منوال، هدف دین قرب به خدا و هدف علم تبیین جهان و پدیدههای آن است. تفاوت دیگر علم و دین در زبان آنهاست که زبان علم، زبان پیش بینی و کنترل و زبان دین زبان عبادت و نیایش است. از بُعد دیگر در واقع زبان علم زبان صراحت است و زبان دین زبانی است که در آن انواع استعارهها و مجازگوییها دیده میشود.
این دیدگاه با این بیان معتقد است که علم و دین کاملا از هم جدا هستندو گالیله جزو اولین شخصیتهایی است که این دیدگاه رو مطرح کرد. بعد از آن پیروان مکتب الاهیات لیبرال این دیدگاه را دارند. مثلا کانت که آغازگر این مکتب بود این نکته را می توان از دیدگاه او فهمید. بعد از آن هم پیروان کانت که طبق این دیدگاه دو شیوه کاملاً متمایز وجود دارد. یکی علم و دیگری دین و اخلاق. این دو شیوه دو قلمرو کاملا جدا با شیوهای کاملا جداهستند و هیچکدام نمیتوانند در حوزه دیگری دخالت نماید.
این یک دیدگاه است که جنبش الهیاتی نورتودسی، کاربات، اگزیستانسیالیستها، کیرکگور، مارتین وُوبر و… اینها جزء طرفداران این دیدگاه به حساب میآیند.
۲) تعارض علم و دین:
دیدگاه بعدی دیدگاه تعارض دین و علم است. در دیدگاه اول علم و دین ارتباط دارند و این طور نیست که تلاقی نداشته باشند بلکه تلاقی دارند. ارتباطی هم که حاصل میشود تعارضی است، طرفدارهای آن ماتریالیسمهای علمی نامیده میشود. افرادی که وارثان فکری عصر روشنگری فرانسه و یا تجربهگرایی دیوید هیوم و طبیعتگرایی تکاملی قرن ۱۹ به حساب میآیند. معتقدان به ماتریالیسم علمی بر دو چیز تأکید میکنند. یکی اینکه روش علمی تنها روش قابل اعتماد برای کسب معرفت است و دوم اینکه ماده و انرژی واقعیت بنیادین و اصلی در جهان هستند. ادعای اول معرفت شناختی است و ادعای دوم بحث وجود شناختی است از اینکه چه چیزهایی در جهان وجود دارد. این عقیده کسانی است که بر تعارض علم و دین تأکید میکنند.
طیف بعدی نصگرایان در کتاب مقدس است. یعنی متدینان مسیحی که مخالف هر گونه تفسیر برای کتاب مقدس هستند و به آیات کتاب مقدس به صورت تحتاللفظی اعتقاد دارند. آنان معتقدند که نظریههای علمی در تقابل و تعارض با آن چیزی است که در کتاب مقدس میبینیم. در رویکرد اول که ماتریالیستهای علمی هستند تعارض را به نفع علم تمام میکنن و در رویکرد دوم تعارض را به نفع دین تمام میکنند. یعنی میگویند که در هنگام تعارض باید علم را کنار گذاشت و به دین چسبید.
۳) تبادل سازنده علم و دین:
دیدگاه سوم دیدگاه سازگاری یا به قول «ننسی مرفی» تبادل سازنده علم و دین یا الهیات است. گفته میشود از دهه ۱۹۵۰ به بعد تباین علم و دین زیر سوال میرود و این دیدگاه خودش را نشان میدهد. کسانی که به این دیدگاه معتقد هستند بر نکاتی چون وجود پرسشهای مرزی در قلمرو علم تأکید دارند و بر این باورند یک سری مسائل وجود دارد که علم قادر به حل آن نمیباشد و باید به دین حواله داد.
دوم اینکه بین علم و الهیات تشابهات روش شناختی وجود دارد و از جمله کسایی که تأکید فراوانی بر این نکته دارند ننسیمرفی است. او سعی میکند از راه نشان دادن تشابهات روش شناختی بین الهیات و علم، نشان دهد که میتوانیم الهیات را علمی در کنار سایر علوم و در تبادل سایر علوم بدانیم. اگر دوستان خواستن میتوانند به کتاب «روش شناسی علم و الاهیات؛ بررسی دیدگاه ننسی مرفی» مراجعه کنند.
حالا به سؤالی بر میگردیم که پرسیدید: «آیا علم و دین به معنی واقعی با هم در تعارض هستند؟» پاسخ به این سوال با دیدگاه های مطرح درباره چگونگی ارتباط علم و دین در ارتباط است: زمانی که ما انتخاب میکنیم ارتباط علم و دین چه ارتباطی باشد در نتیجه پاسخ به این سوال هم ممکن است متفاوت باشد. برخی در پاسخ به سؤال فوق به صورت یک گزاره کلامی تأکید میکنند که اساساً علم و دین هرگز نمیتوانند در تعارض باشند؛ در واقع امکان ندارد دین بر خلاف علم گزارهای داشته باشد؛ چرا که کذب بر خدا محال است و اگر چیزی در علم ثابت شده باشد امکان ندارد خداوند بر خلاف علم صحبت کند. مثلاً اگر علم بگوید برف سرد است خداوند نمیتواند بگوید برف گرم است. بنابراین در دین هیچ وقت مضمونی برخلاف مضامین علمی نمیبینیم. باید عرض کنم که این یک حکم کلی است که در کلیت خود درست است و هیچ کس با آن مخالفتی ندارد اما مساله اینجاست که به رغم این حقیقت کلی، در خارج شاهد وجود تعارض میان علم و دین هستیم؛ یعنی مشاهده می کنیم که دینداران برخی از گزاره های علمی را در تعارض با دین می دانند. بنابراین چاره ای جز پاسخ به پرسش فوق و ارائه راه حل نداریم.
از این رو، به طور کلی وقتی که میپرسند آیا بین علم و دین تعارض هست یا نه باید بررسی کرد که مقصودمان از دین چه چیزی است؟ این مسأله مهمی است. وقتی این مسأله رو حل نکنیم، سوال هیچ پاسخی پیدا نمیکند. در غیر این صورت به طور مداوم گریز از مساله پیش میآید. یعنی ما میگوییم مگر میشود دین بر خلاف علم حرفی بزند. بعد وقتی به جهان خارج مراجعه میکنیم، مشاهده میشود که تعارض هست. پس وقتی میپرسیم که آیا علم و دین میتوانند در تعارض با هم باشند؟ اول باید این سوال حل شود که مقصود از دین چیست؟ میتوان گفت وقتی که کلمه «دین»به کار میرود میتوان چند معنا از آن در نظر داشت: نخست دین آن گونه که به پیامبر نازل شده (بدون هیچ گونه کم و کاست).
دوم دین آن گونه که در نزد ما هست یعنی همه آنچه که در آیات و روایات به دست ما رسیده. روشن است که آنچه به دست ما رسیده ممکن است کم و کاست و تغییر و انحرافی داشته باشد، مثلاً ممکن است برخی از روایان نقل نشده باشد و به دست ما نرسیده باشد یا برخی از روایات مجعول در بین روایات وجود داشته باشد و هکذا. سوم دین آن گونه که به فهم ما رسیده (دین تفسیر شده). روشن است که هر انسانی به خصوص هر متفکری با توجه به معرفتهای خود و شاکله مفهومیای دارد از آیات و روایات موجود برداشتی میکند که ممکن است با برداشت افراد و متفکران دیگر در تغایر باشد؛ اختلاف نظر متفکران دربارۀ آیات و روایات و مفاد آنها به همین نکته باز میگردد.
اینجاست که نظامهای الهیاتی مختلف به وجود میآیند؛ یکی به الهیات سلبی دل میبندد و دیگری در نظام فکری صدرایی قرار میگیرد و هکذا الهیات اشعری مذهب، الهیات معتزله، الهیات مرحوم علامهطباطبایی و… روشن است که آنچه که علامه طباطبایی از دین میگوید در واقع مقصود تفسیرها و برداشتهایی است که خودعلامه طباطبایی از دین دارد. لذا ممکن است خطا هم باشد. آنچه که قاضی عبدالجبار درباره دین دارد مقصودش برداشتها و تفسیرهایی است که از دین دارد. به همین جهت ممکن است خطا هم باشد. اگر مقصود از دین این معنای سوم باشد بهتر است که به جای ارتباط علم و دین به ارتباط علم و الهیات تعبیر کنیم.
پس در معنای سوم بین علم و دین تعارض وجود دارد؛ یعنی ممکن است عالمی مانند علامه طباطبایی از آیهای برداشتی کند که با یافتههای علمی سازگار نیست (نظیر بحث خلقت که علامه طباطبایی نظریه تکامل را معارض با برخی آیات دانسته و آن را رد میکند). در معنای دوم هم ممکن است تعارض پیش بیاید. یعنی شما اگر مستقیما هم به آیات و روایات مراجعه کنید ممکن است به مضمونی در روایات برخورید که با یافتههای علمی سازگار نیست.(البته فارغ از اینکه میتوان مستقیم و بدون شاکله مفهومی خود از آیه و روایتی برداشت کرد یانه.)
اما در معنای اول دین، اساسا هرگز نمیتوان میان علم و دین تعارضی قائل شد؛ چرا که اساساً چنین دینی در اختیار ما نیست تا قضاوتی کنیم؛ وانگهی، خداوند با صفاتی که در دین برای آن ذکر شده نمیتواند بر خلاف یافته صریح تأیید شدۀ علمی سخنی بگوید. (البته بنده متوجه هستم که با توجه به احتمال محور بودن در علم، امر قطعی درعلم وجود ندارد اما به هر حال نظریههای تأیید شده و تثبیت شده وجود دارند)
ادامه دارد …



